تبليغاتX
 سهم من از عشق تو تنهایی و غم بود

سهم من از عشق تو تنهایی و غم بود

تو برو با هرکی که میخوایی خوش باش من به تنهایی عادت کردم

بی تو من چیستم ؟!

 

بی تو من چیستم ؟!

 

ابر اندوه !

 

بی تو سرگردانتر از پژواکم در کوه

 

گرد بادم در دشت ،

 

برگ پائیزم در پنجه ی باد !

 

بی تو سرگردانتر از نسیم سحرم

 

از نسیم سحر ِ سرگردان !

 

بی سروسامان بی تو

 

اشکم

 

آهم

 

دردم ....

 

آشیان برده ز یاد

 

مرغ درمانده به شب

 

گمراهم !

 

بی تو سردم

 

خاموش !

 

نتپد دیگر در دل من ، دل با شوق !

 

نه مرا بر لب ، بانگ شادی ، نه خروش !

 

بی تو دیو وحشت هر زمان می دردم !

 

بی تو احساس من از زندگی بی بنیاد

 

 واندرین دوره ی بیدادگری ها

 

هر دم کاستن کاهیدن !

 

کاهش جانم

 

کم

 

کم

 


 

نوشته شده توسط علیرضا مشرقی در پنجشنبه پنجم دی 1387 ساعت 5:29 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


لبخند تنها همدردیش است

 

یه هیزم شکن وقتی خسته میشه

 

که تبرش کند بشه

 

نه اینکه هیزمش زیاد

 

تبر ما انسانها باورهامونه

 

نه آرزوهامون

 

 


و اما عشق

 

سالهاست که ازت پرسیدم

 

اما جوابم فقط سکوتت بود

 

 عشق رازیست سر به مهر نامه باز

نشدنی

 

 یاد گرفتم کمتر بپرسم کمتر بدانم که

چیست

 

 اما میدانم که عشق تنها مجرمی است

 

 که بدون آنکه مجازاتی برایش باشد

 

 هر روز هر ثانیه هر دقیقه قربانی

 

 تازه میگیرد

 

 و لبخند تنها همدردیش است و بس

 



 

نوشته شده توسط علیرضا مشرقی در یکشنبه سوم آذر 1387 ساعت 5:15 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


 

اگه یه روز تنها شدی

 

 

اگه یه روز دلیلی برا بغضت پیدا

 

 

نکردی تا گریه کنی

 

 

بدون دل خدا برای تنگ شده

 

 

 که میخواد صداش کنی

 


 

نوشته شده توسط علیرضا مشرقی در چهارشنبه هشتم آبان 1387 ساعت 9:55 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


یا علی

 

هروقت دلت گرفت ؛

 

هروقت آسمون برات مثل همیشه آبی نبود ؛

 

هر وقت احساس کردی داری زیر بار

 

 مشکلات خورد میشی ؛

 

هروقت حس کردی دیگه به درد هیچ کاری نمیخوری

 

هروقت حس کردی که خیلی بی مصرف و پوچی ،

 

 

هروقت حس کردی خیلی تنها شدی ،

 

                                       به اون بالا نگاه کن . 

 

 

ته دلت با اون خلوت کن . اونی که همیشه همراهته ،

 

 ولی تو نمی بینیش .

 

 

اونی که همیشه مراقبته ولی تو بی خبری .

 

اونی که طاقت نمیاره تو یه گوشه غمگین بشینی .

 

اونی که فقط صفتش بخششه و سراسر صفاست .

 

به اونی فکر کن که برات بارون میفرسته تا تو زیر

 

 

بارون قدم بزنی و تازه بشی .

 

به اونی فکر کن که هر روز رنگ آسمونو عوض

 

میکنه تا برات یکنواخت نباشه

 

به اونی فکر کن که نمیزاره تنها بمونی .

 

از اون بخواه . فقط از اون کمک بگیر .

 

به چیزهای قشنگی که برات هدیه فرستاده فکر کن .

 

به پدر و مادر و دوستای خوبت .

 

                    ببینم چند وقته به چشمای مادر و پدرت

 

 خیره نشدی ؟

 

چند وقته که صورتشونو نبوسیدی ؟

 

چند وقته که صداشون نکردی ؟

 

چند وقته که تنهایی  رو خودت برای خودت ساختی ؟

                                        

                                       بی حرکت نشستی

 

که چی بشه ؟

 

تا کی؟

 

تا خودت نخوای هیچوقت تغییری نمیکنی

 

تا خودت نخوای که به مشکلات غلبه کنی هیچ کس

 

نمیتونه کمکت کنه .

 

پاشو .

 

یه یاعلی بگو و آستین هاتو بالا بزن .

 

پاشو به دورو برت خوب نگاه کن .

 

اینهمه قشنگی .

 

اینهمه زیبایی .

 

اینهمه کسانی که میتونی حداقل تنهاییتو با اونها قسمت

 کنی .

اما تو نمی خوای .

 

تو میخوای فقط یه گوشه کز کنی و بگی این سرنوشت

 منه ؟

 

سرنوشت توی دستای من و توست .

 

سر نوشت با همت خودمون رقم زده میشه .

 

پاشو . وقت داره میگذره .

 

عمر رفته برای هیچ کس بر نگشته و برای تو هم هیچ

 

وقت بر نمیگرده .

 

به مشکلات نیشخند بزن قبل از اینکه توی چنگالش

 

اسیر بشی .

 

دستتو محکم به ریسمانی که خدا برات میفرسته گره

 

 بزن .

 

نترس

 

برو جلو

 

هر وقت از هر چیز ترسیدی برو سمتش .

 

برو توی دلش .

 

این طوری دیگه ترس برات معنی نداره .

 

فقط بجنب .                                


 

نوشته شده توسط علیرضا مشرقی در چهارشنبه هشتم آبان 1387 ساعت 9:42 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


خداحافظ برای همیشه

 

سلام

 

خوبین

 

امروز اومدم برای همیشه با شما خدا حافظی کنم

 

 میدونم جز بدی از من چیزی دیگه ای ندیدین

 

 

 اما حلالم کنید

 

((هرکجای پله هم که باشین خدا از ما یه پله بالاتره

 

نه به خاطر اینکه خداست

 

بلکه به خاطره اینه که دستمونو بگیره))

 

 

امیدوارم همیشه چشماتون بارونی نباشه

 

...و

 

خداحافظ برای همیشه

 

 


 

نوشته شده توسط علیرضا مشرقی در سه شنبه چهارم تیر 1387 ساعت 5:14 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


 قصه  زندگی من مثل  قصه  زندگی 

 

 مرد یخ فروشی ایست

 

که پرسیدند: یخها رو فروختی

 

گفت نخریدند آب شد


 

نوشته شده توسط علیرضا مشرقی در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 ساعت 12:33 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


زندگینامه انریکو خواننده محبوب و دوست داشتنی من

 

نام کامل :

 "Enrique Miguel Iglesias Preysler"

(انریکو میگوئل ایگلسیاس پریسلر)

 

انریکو کوچکترین پسر خولیو ایگلسیاس ،

 

معروف ترین خواننده ی اسپانیایی است که البته پدرش اذعان داشته که

 

 دوست داشته پسرش هر کار دیگری  را پیش می گرفته تا خوانندگی

 

اگر چه انریکو پسر خولیوی معروف بود اما از همان آغاز رابطه چندان

 

 

 صمیمانه ای با پدرش نداشته

 

 

 زیرا او بیشتر وقتش را در خارج از منزل

 

 

 بوده و همچنین انریکو از اینکه مادرش تنها زن زندگی پدرش نیست

 

 

  ناراحت بود و این شیوه را نمی پسندیده . 

 

 

                                    

 انریکو در 8 می سال 1975 در مادرید اسپانیا به دنیا آمد مادرش که

 

 

 روزنامه نگاری  به نام "Isabel Preysler Arstria" بوده که

 

 

 8 سال پس از تولد انریکو از پدرش جدا شده انریکو در یکی از

 

 

مصاحبه هایش گفت: وقتی بچه بودم کار را برای مدتی کنار گذاشتم

 

 

کاری که پدرم هرگز انجام نداد این بود که از من حمایت نکرد.

 

 

 

 

 

همچنین یک خواهر و یک برادر به نام های ""Julia Jose  و"

 

 

"Chabeli دارد به اضافه دو برادر ناتنی دوقلو و دو خواهر ناتنی

 

 

 دوقلو.

                                         

پس از اون انریکو با پدرش به میامی میان  به خاطر عملیات

 

 

تروریستی که در زادگاهش در اون زمان به وقوع پیوسته بود.او

 

 

موسیقی را از 13 سالگی شروع کرد و در سال 1991 قدم به دنیای

 

 

موسیقی گذاشت که تاکنون بیش از 30 میلیون از نسخه های آلبوم

 

 

هایش به فروش رفته و جالب این است که تنها 7 آلبوم بیرون داده.

 

 

انریکوبه 4 زبان انگلیسی و اسپانیایی و ایتالیایی و پرتغالی تا حالا

 

 

خوانده است که ترانه های اسپانیایی و انگلیسی او بیشتر مورد استقبال

 

 

 بوده، آلبوم "coasas del amor" را در 3 سال به تنهایی ضبط

 

 

 کرده و بدون اینکه خانواده اش بفهمند به بازار داده انریکو می گوید

 

من هیچ وقت نمی خواستم اینو به خانواده ام بگم چون مورد تمسخر

 

واقع می شد من برای اون خیلی احترام می گذاشتم و واقعا خواستارش

 

بودم مثل زمانی که مثلا شما دارید شام می خورید و به پدرتان می

 

گویید من می خواهم خلبان شوم و او هم در جواب می گوید حرف

 

اضافی نزن و شامتو بخور من هیچ وقت نمی خواستم اینو بشنوم.

 

 

                          

خواندگانی چون لایوئل ریچی در زمان جوانی روی او تاثیر گذاشته 

 

 

بودند .پس از آن آلبوم vivir"  "را به بازار عرضه کرد که برنده ی

 

جایزه ی گرمی شد او حتی موفقیت های دیگری را نیز تا سال 99 به

 

چنگ آورد و ترانه های ""Bailamos او به صدر صد آهنگ برتر

 

در سپتامبر در انگلستان رسید.

 

                              

انریکو تا کنون 116 جایزه پلاتینیوم رکورد و 227 جایزه Gold

 

 

(بهترین دستاوردهای هنری) را گرفته.می توان گفت انریکو می خواهد

 

 

 رکورد پدرش را بزند پدرش 250 میلیون نسخه از آلبوم هایش را

 

فروخته که انریکو در  صدد است این رکورد را بزند.

 

 

انریکو هچنین در فیلم ""Once Upon A Time In

 

 

Mexico (روزی روزگاری در مکزیک) به کارگردانی رابردت

 

 

رودیگوئز همراه بازیگرانی مانند آنتونیو باندراس و جانی دپ شرکت

 

 

 کرده.

 

                          

انریکو اصلا ساعت به دستش نمی بنده اما مشخص نیست که چرا در

 

 

یک تبلیغ ساعت شرکت کرده و اونو به مشتش

 

 

 

بسته همچنین انریکو آدم ولخرجی نیست و عادت به ولخرجی نداره و

 

 

همیشه پول کمی در جیبش می گذاره اما معلوم نیست که وقتی با آنا

 

 

بیرون میره چقدر پول همرا خودش می بره!؟!انریکو به کلاه آبی علاقه

 

 

 منده و بین کارتونها هم از باگز بانی و پینوکیو خوشش میاد همچنین

 

 

بهترین هدیه کریسمسو سپری کردن اوقات با دوستانش می دونه و همه

 

 

 جور مجله ای هم می خونه.

 


 

نوشته شده توسط علیرضا مشرقی در جمعه دهم خرداد 1387 ساعت 12:31 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


ساده مي گم عزيزم

 دل بريدن ساده نيست

 

 چشمهاي مهربانت را نديدن ساده نيست 

 

از زمان رفتنت خورشيد را گم کرده ام

 

 ناله هاي ابر را هر شب شنيدن ساده نيست

 

قلب تو پر بود از ماه و هزاران پنجره

 

ماه را از پشت يک ديوار هم ديدن

 

ساده نيست

 

 بوسه هايت دلنشين و خنده هايت دلفريب

 

 طعم تلخ اين جدايي را چشيدن ساده نيست

 

باز هم آمده بهار اما هوا افسرده است

 

 آه از دست زمستان هم رهيدن ساده نيست

 

 قلب من آتش گرفت از دوريت 

 

 باران من 

 

 از دل آتش سوزان هم پريدن ساده نيست


 

نوشته شده توسط علیرضا مشرقی در جمعه دهم خرداد 1387 ساعت 12:25 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


داستان واقعی عشق

54

 

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.

 

نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.

 

بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند.

 

 مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید.

 

 موعد عروسی فرا رسید.

 

 زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود

 

و شوهر هم که کور شده بود.

 

 مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا یی

 

همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.

 

 20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت،

 

 مرد عصایش را کنار گذاشت  و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند

 

. مرد گفت:

 

"من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم".

 

 

خدایا


 

نوشته شده توسط علیرضا مشرقی در دوشنبه ششم خرداد 1387 ساعت 11:59 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


به خدا ایمان دارم

ما خدا رو گم می کنیم ....

 

 در حالی که او در کنار نفسهای ما جریان دارد.

 

خدا اغلب در شادی های ما سهیم نیست

 

تا به حال چند بار از خوشی هات را آرام و بهانه به او گفته ای ؟

 

تا به حال به او گفته ای که چقدر خوشبختی؟

 

که چقدر همه چیز خوب است...

 

که چه خوب که اوست...!

 

خدا همراه همیشگی سختی ها و خستگی های ماست.

 

 زمانی که خسته و درمانده

 

به طرفش می رویم  خیال می کنیم 

 

 تنها زمانی که به خواسته های خود برسیم

 

او ما را دیده و حس کرده 

 

 اما......

 

گاهی بی پاسخ گذاشتن برخی از خواسته های ما

 

نشانگرلطف بی اندازه او به ماست

  

خورشید را باور دارم حتی اگر نتابد

 

به عشق ایمان دارم حتی اگر آنرا حس نکنم

 

  به خدا ایمان دارم حتی اگر سکوت کرده باشد ....

 

6


 

نوشته شده توسط علیرضا مشرقی در دوشنبه ششم خرداد 1387 ساعت 11:43 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


... گناهكارترین آدم روي زمينم....

 

اگر اشك ريختن در فراقش گناهه...

اگر بغض كردن وقت رفتنش گناهه...


اگر احساس تنهايي كردن توي تنهايي ها گناهه....


پس روي قبرم بنويسيد... گناهكارترین آدم روي زمينم....

 

 


 

نوشته شده توسط علیرضا مشرقی در یکشنبه یازدهم فروردین 1387 ساعت 1:20 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


با تمام هستییم دوستت دارم دوستت دارم

             

lova

                 صدایت میکنم 

 

            گرچه دوری از صمیم قلب دعایت میکنم

 

             چیز با ارزش ندارم جز دلم

 

            این دلم را خاک پایت میکنم

 

            گر چه جانم قیمت و قابل ندارد نازنین

 

            گر بخواهی جان خود را من فدایت میکنم

 

            هیچ زمان از من نخواه ترکت کنم

 

           چون فقط پیش خدا هست که شکایت میکنم

 

            با تمام هستییم دوستت دارم دوستت دارم

سرگذشت گل غم


 

نوشته شده توسط علیرضا مشرقی در یکشنبه یازدهم فروردین 1387 ساعت 1:19 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


سلام ای بی وفا ،‌ ای بی ترحم

سلام ای بی وفا ،‌ ای بی ترحم
 سلام ای خنجر حرفای مردم
 سلام ای آشنا با رنگ خونم
سلام ای دشمن زیبای جونم
بازم نامه می دم با سطر قرمز
 آخه این بار شده من با تو هرگز
 نمی خوام حالتو حتی بدونم
 تعجب می کنی آره همونم
 همونی که زمونی قلبشو باخت
 همون که از تو یک بت ،‌ یک خدا ساخت
 همونی که برات هر لحظه می مرد
 که ذکر نامتو بی جون نمی برد
همونم که می گفتم نازنینم
بمیرم اما اشکاتو نبینم
 همون که دست تو ،‌ مهر لباش بود
 اگه زانو نمی زد غم باهاش بود
حالا آروم نشستم روی زانوم
 ولی دیگه گذشت اون حرفا ،‌ خانوم
 تعجب می کنی آره عجیبه
 می خوام دور شم ازت خیلی غریبه
 خیال کردی همیشه زیر پاتم ؟
 با این نامردیات بازم باهاتم ؟
 برات کافی نبود حتی جوونیم
 تموم شد آره گم شد مهربونیم
 دیگه هر چی کشیدم بسه دختر
 نمی بینیم همو این خوبه ،‌ بهتره
 دیگه بسه برام هر چی کشیدم
 فریبی بود که من از تو ندیدم ؟
 دروغی هست نگفته مونده باشه ؟
 کسی هست تو خیال تو نباشه ؟
عجب حتی دریغ از یک محبت
دریغ از یک سر سوزن صداقت
 دریغ از یک نگاه عاشقونه

دوست دارم خدايا، خيلي دوست دارم
 دریغ از یک سلام بی بهونه
نه نفرینت چرا ، این رسم ما نیست
 اگر چه این چیزا درد شما نیست
گل بیتا چرا اخمات توهم شد؟
 چیه توهین به ذات محترم شد ؟
 دیگه کوتاه کنم با یک خدافظ
 که عشق ما رسید به سد هرگز


 

نوشته شده توسط علیرضا مشرقی در یکشنبه یازدهم فروردین 1387 ساعت 1:17 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


خداوندا تو مسئولی...

خدایا،کفر نمیگویم


"پریشانم"


چه می خواهی تو از جانم


مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی


خداوندا تو مسئولی...


 


 

نوشته شده توسط علیرضا مشرقی در یکشنبه یازدهم فروردین 1387 ساعت 1:15 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


مولا دارم میام پا بوست

 

دنیا به علی نازد مولا به ابولفضل نازد

 

سلام خوبین اومدم با همه شما خدا حافظی کنم (۱۰

 

روز)

 

آخه میخام برم کربلا پا بوسی مولا حسین(ع)

 

و شاه وفا سردار مولا ابوالفضل ساقی(ع)

 

میدونم زیاد اذیتتون کردم اما تو رو قسم به شیر خدا

 

حلا لم کنید

 

فردا ۵شنبه مورخ ۱۵/۰۹/۱۳۸۶ساعت ۱۳ حرکت

 

می کنیم

 

آخر ضریحتو بغل میگریم یا حسین


 

نوشته شده توسط علیرضا مشرقی در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386 ساعت 4:12 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


همه دارن من ندارم

یه نفر خوابش میاد وواسه خواب جا نداره

 

 یه نفر یه لقمه نون  برای فرد انداره

 

یه نفرمیشینه  واسکناساشو می شمره

 

 می خواد امتحان کنه  که تاداره یانداره

 

یه نفرازبس بزرگه خونشون گم میشه توش

 

 اون یکی اتاقشون واسه همه جا نداره

 

بابا می خواد واسه دخترش عروسک بخره

 

انتخابم می کنه  پولشوامانداره

 

یکی دفترش پراز نقاشی وخط خطیه

 

اون یکی مداد برای آب وبابا نداره

 

یکی ویلای کناردریاشون قصرولی

 

اون یکی حتی تو فکرش آ ب دریانداره

 

یکی بعد مدرسه توپ چهل تیکه می خواد

 

مامانش میگه گرونه اینجا نداره

 

یه نفرتولدش مهمونیه همه میان

 

یکی تقویم واسه خط زدن  روزا نداره

 

یکی هرهفته یه روز پزشکشون میاد خونش

 

یکی داره میمیره خرج مداوا نداره

 

یکی انشاشو میده توخونه صحیح کنه

 

یکی ازبرشده درد و دیگه انشا نداره

 

یه نفرامضاش می ارزه به هزارعالمی

 

یه نفر بعد هزار عمروزحمت هنوزامضانداره

 

توکلاس صحبت چیزی میشه که همه دارند

 

یکی می پرسه اخه چرا مال ما نداره

 

یکی دوس داره که کارتون ببینه

 

یکی اونقد دیده که میل تماشا نداره

 

یکی از واحدای بالای برجشون میگه

 

یکی اما خونشون اتاق بالا نداره

 

یکی جای  خاله بازی  کلاس انشا میره

 

یکی چیزی واسه نقاشی ابرا نداره

 

یکی پول نداره تا دو روزبه شهرشون بره

 

یکی طاقت واسه صدور ویزا نداره

 

یکی ازبس شومینه گرمه میفته ازنفس

 

یکی هم برای گرمی دستاش نا نداره

 

دخترک میگه خداچراما....مامانش میگه

 

اون خونه لیلا نداره عوضش دخترکم

 

یه نفرتمام روزاش پر رنج و سختیه

 

هیچ روزیش فرقی باروزای مبادا نداره

 

یکی ازمایش نوشتن واسش امانمی ره

 

میگه نزدیکای  ما آزمایشگاه نداره

 

بچه ای که توچراغ قرمزا میفروشه گل و

 

شوروشوق ورویا نداره مگه درس ومشق و

 

یه نفرتمام روزاوشباش طولانیه

 

پس دیگه نیازی به شبای یلدا نداره

 

یاداون حقیقت کلاس اول افتادم

 

داراخیلی چیز اداره ولی سارانداره

 

راستی اسمو واسه لمس بهتره قصه میگم

 

ملیکاچه چیزایی داره که رعنانداره

 

بعضی قلبا واسه خودش دنیایی داره

 

یه چیزایی داره توش که تو دنیانداره


 

نوشته شده توسط علیرضا مشرقی در جمعه نهم آذر 1386 ساعت 4:29 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


ای کاش !!!!! .....

 

 

اگر فردا ز راه نمی آمد من تا ابد کنار تو می ماندم

 

 

من تا ابد ترانه ی عشقم را در آفتاب عشق تو

 

 

 می خواندم....

 

تو را به اندازه تمام کسانی که دوست نداشتم

                                       دوست می دارم

تو را به اندازه تمام روزهای که نزیسته ام

                                      دوست می دارم

تو را به اندازه تمام شبهای که نخوابیده ام

                                      دوست می دارم

تو را به اندازه تمام حرفها ی در دل مانده ام

                                     دوست می دارم


 

نوشته شده توسط علیرضا مشرقی در پنجشنبه سوم آبان 1386 ساعت 5:41 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


برای علیرضای گلم

 
بزار خیال کنم هنوز ترانه ها مو میشنوی

هنوز هوامو داری و هنوز صدا مو میشنوی

بزار خیال کنم هنوز یه لحظه از نیازتم

اگه تموم قصٌمون هنوز ترانه سازتم

بزار خیال کنم هنوز پر از تب تاب منی

روزا به فکر دیدنم شبا پر از خواب منی

بزار خیال کنم تو دل تنگیات

غروب که میشه یاده من میافتی

تویی که قصٌه ی طلوع عشقُ

گفتی و دوست دارم و نگفتی

بزار خیال کنم منم اون که دلت تنگ براش


اونی که وقتی تنهایی پر میشی از خاطره هاش

اون که هنوز دوسش داری اون که هنوز هم نفس

بزار خیال کنم منم اونی که بودنش بس

دوباره فال حافظُ دوباره توی فالمی

بزار خیال کنم بزار اگر چه بی خیالمی

 
mt.hamtaraneh.com
 
 
رفتی و خاطره های تو نشسته تو خیالم .. 
    
 بی تو من اسیر دست آرزوهای محالم ..

یاد من نبودی اما من بیاد تو شکستم ..
 
 غیر تو که دوری از من دل به هیچ کسی نبستم..
 
    هم ترانه یاد من باش ، بی بهانه یاد من باش..
   
 وقت بیداری مهتاب عاشقانه یاد من باش ..

اگه دوری اگه نیستی ، نفس فریاد من باش ..

   تا ابد تا ته دنیا تا همیشه یاد من باش ...
 
 


 

نوشته شده توسط علیرضا مشرقی در چهارشنبه دوم آبان 1386 ساعت 2:23 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


گل من دنیای من بود

پاییز

 
پاييز غريب و بي رنگ اون همه برگ مگه كم بود


 گل منو چرا چيدي گل من دنياي من بود


گلمو ازم گرفتي تك و تنهام زير بارون


حالا كه نيستي كنارم مي ذارم سر به بيا بون....

 

 


 

نوشته شده توسط علیرضا مشرقی در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386 ساعت 9:50 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


خدايا چه سخت است بي بهانه گريه کردن

ميخواستم ببينمش اما نشد

به کدامین کتاب مقدس دنیا

سوگند بخورم؟

که از یاد عاشق واقعی ات

نخواهی رفت

حتی اگر تو را

به آخرین صفحات

تاریخ تبعید کرده باشند

خدايا چه سخت است بي بهانه گريه کردن به ظاهر خنديدن وبه دروغ

فرياد زدن که زندگي شيرين است


 

نوشته شده توسط علیرضا مشرقی در جمعه سیزدهم مهر 1386 ساعت 3:38 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


خدایی که تو را خلق کرد دوست دارم

 

من عشق را در تو

 

تو را در دل

 

دل را در موقع تپیدن

 

وتپیدن را به خاطر تو دوست دارم

 

من غم را در سکوت

 

سکوت را در شب

 

شب را در بستر

 

وبستر را برای اندیشیدن به خاطر تو دوست دارم

 

من بهار را به خاطر شکوفه هایش

 

زندگی را به خاطر زیبایی اش و

 

 زیباییش را به خاطر تو دوست دارم

 

من دنیا را به خاطر خدایش

 

خدایی که تو را خلق کرد دوست دارم

 


 

نوشته شده توسط علیرضا مشرقی در جمعه سیزدهم مهر 1386 ساعت 3:35 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت



اوني كه مي خواستم چرا تنهام گذاشت رفت                    

 

اوني كه مي خواستم دلمو شكست و

 

                                      به پاي يك عشق جديد نشست و

 

                                                                       چشم روي آرزوم هميشه بست و

 


                                پشت مه پنجر مون رها شد

 

اوني كه مي خواستم مثل اشك چكيد و

 

                                   تو طول راه باز يه كسي روديد و

 

                                                                      به  آرزوش  انگار  ديگه رسيد و

 


                               به خاطر هيچي ازم جدا شد

 


اوني كه مي خواستم دل ا زمن بريد و

 

                         بين  گلا  يك  گل  تازه  چيد و

 

                                                                   به اوني كه دلش مي خواست رسيدو

 


                                با غم  و غصه منو آشنا كرد

 

اوني كه مي خواستم منو برد بهشت و

 

                                  اسم منو رو سر درش نوشت و

 

                                                                  بهو نه  كرد  با ز يه  سر نو شت  و

 


                       تو شهر روياها منو رها كرد

 

اوني كه مي خواستم منو برد از ياد و

 

                               رفت پيش اون كس كه دلش ميخوادو

 

                                                                     زد  زير عشقش  كه يادش نياد و

 


                               مثل  همه  آ د ما  بي و فا شد

 

اوني كه مي خواستم دل ما رو برد و

 

                                تو راه  كه مي رفت به يكي سپرد و

 

                                                                     تو خاطرش  خاطره ي ما مرد و

 


                     يكي د يگه تو روياهاش خدا شد

 

اوني كه مي خواستم زود ازم گذشت و

 

                              يه  روزي  رفت  و د يگه برنگشت و

 

                                                                     منكر مجنون شد و كوه ودشت و

 


                    منكر عشق  و  بود ن  با ما شد

 

اوني كه مي خواستم زير قولش زد و

 

                            بـا  يـكي  د يگـه  پـيش  مـن  ا ومـد و

 

                                                                    به  خـاطر اون به ما گـفتش بد و

 

 

                        عزيز تر از د يروز و از حالا شد

 

اوني كه مي خواستم ماروبد شناخت و

 

                          هـسـتـي شـو پـيش يـكي د يگـه باخت و

 

                                                                    قصرمن وبا يكي ديگه ساخت و

 


                 شـكـر خـد ا بـا ز ولـي پـادشـا شد

 

اوني كه مي خواستم شدش ازماسرد و

 


                      پـيغـا م د ا د ش كـه ديگـه بـرنگـرد و

 

                                                                    بـد بـود ن مـا رو بهـونه كـرد و

 


                 غـيـبـش زد و يك د فعه كـيميا شد

 

اوني كه مي خواستم من وزد كنار و

 

                          خـزونـشـو يه جـوري كـرد بـهـار و

 

                                                                   قـايـم شـد ش تو يه عا لم غبار و

 


                 تـقـد ير ما مثـل مـوها ش سيا شد

 

اوني كه مي خواستم آخرش گم شد و

 

                        بـا زيـچـه ي چــشــمـاي مــرد م شـد و

 

                                                                  وارد عـشـق صـد و چـند م شد و

 


                 تـوي خـيا ل كـس د يگـه جا شد

                                                   اوني كه ميخواستم منو تنهام گذاشت رفت   

 

 

بي شک بي توخواهم ماند.درهواي آرزوي تو را داشتن...

 

کسي را که تو ميخواهي

 

بي شک رهايت خواهد کرد.در فضايي غمناک،غمناک،غمناک،...

 

هيچکس را هيچکس را ديگر نمي خواهم،نه دوست داشتنت را

 

ونه...دوستت داشتن را

 

چون هميشه تنهاخواهم ماند ...ازهميشه تنهاتر

 

غروب خواهد شدودر قلبم آرزويي فرو خواهد ريخت،

 

بي چشم هاي تو اينجا چيزي کم دارد،

 

مثل آسمان بي خورشيد،بي ستاره ،بي ابر،

 

کسي اگربپرسد،پاسخم فرار خواهد بود.

 

گريز ازهمه ي سوال هاي بي جواب،

 

گريز از همه ي لحظه هاي زندگي و

 

...گريزازتو...ازنگاه تو...گريز ازدستهاي سردتو...

 

من خواستم... خواستم که با تو همسفر شوم

 

خواستم که پناه غصه هايت باشم

 

خواستم که پذيراي نگاهت باشم

 

خواستم که بي تو نفس نکشم....اما

 

تو نخواستي.. نخواستي...تنهايم بگذار...براي

 

هميشه...

 

 

در گذرگاه زمان٬

         خیمه شب بازی دهر٬

               با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد

 

عشق ها می میریند٬

         رنگها رنگ دگر می گیرند.

             و فقط خاطره هاست٬ که چه شیرین و چه تلخ٬

                                      دست ناخورده به جا می ماند


 

نوشته شده توسط علیرضا مشرقی در شنبه سی و یکم شهریور 1386 ساعت 5:28 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


***happy birthday my best***

 

امروز برای  من قشنگترين روز دنياست

امروز روز تولد بهترينمِ

روز تولد عليرضاي گلم

از ته دل بهت ميگم

تولدت مبارک عزيزم

تولد تو تولد تمام خوبيهاست

تولد مهربوني

تولد عشق

تولد صداقت

تولد يه کوه صبر

تولد اميد

اما هنوز واژه اي که بتونه لياقت وصف تورو داشته باشه متولد نشده

تولدت مبارک نازنينم

 

 

چه لطيف است حس آغازي دوباره،
 
و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس...
 
و چه اندازه عجيب است ، روز ابتداي بودن!
 
و چه اندازه شيرين است امروز...
 
روز ميلاد...
 
روز تو!
 
روزي که تو آغاز شدي!
 
من  برات بهترين هارو آرزو دارهچون بهتريني!!!
 
اميدوارم جشن تولد 1000سالگيت رو کنار هم بگيريم



 

نوشته شده توسط علیرضا مشرقی در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 ساعت 5:17 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


ویروس دلتنگی

 

از من فاصله بگیر

 
شاید مسری باشد
 
ویروس دلتنگی هایم


 

نوشته شده توسط علیرضا مشرقی در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 ساعت 11:18 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


و من تا همیشه دوستت دارم

عشق یا دوست داشتن..؟؟؟

عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی، اما دوست داشتن

پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن وزلال.


عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند

 بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می کند وتا هر جا که یک

 روح ارتفاع دارد ، دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می یابد.


عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست وگذر فصلها و عبور سالها بر آن اثر

 میگذارد ، اما دوست داشتن در  ورای سن وزمان ومزاج زندگی می کند

 و بر آشیانه بلند ش روز و روزگار را دستی نیست......


عشق ، در هر رنگی وسطحی ، با زیبایی محسوس ، در نهان یا آشکار

 ارتباط دارد.


چنان که شوپنهاور می گوید: "شما بیست سال بر سن معشوقتان بیافزایید 

آنگاه تاثیر مستقیم آن را بر روی احساستان مطالعه کنید !"


اما دوست داشتن چنان در روح غرق است وگیج و جذب زیبایی های

 روح که زیبایی های محسوس را به گونه ای دیگر میبیند.


عشق ، طوفانی ومتلاطم و بوقلمون صفت است، اما دوست داشتن آرام و

 استوار و پروقار و سر شار از نجابت.


عشق با دوری ونزدیکی در نوسان است. اگر دوری به طول انجامد

 ضعیف می شود ، اگر تماس دوام یابد به ابتذال میکشد و تنها با بیم و امید

 و تزلزل و اضطراب و دیدار و پرهیز ، زنده و نیرومند می ماند.


اما دوست داشتن با این حالات نا آشناست دنیایش دنیای دیگری است

عشق یا دوست داشتن...؟؟؟

عشق جوششی یک جانبه است ، به معشوق نمی اندیشد که کیست؟

 یک " خود جوشی ذاتی است" ، از این رو همیشه اشتباه میکند و در

انتخاب به سختی می لغزد و یا همواره یکجانبه می ماند و گاه میان

 دو بیگانه ی نا همانند عشق جرقه میزند، و چون در تاریکی است و

یکدیگر را نمی بینند ، پس از انفجار صاعقه است که در پرتو روشنایی

آن  ، چهره ی یکدیگر را می توانند دید و در اینجاست که گاه پس از

جرقه زدن عشق ،عاشق و معشوق که در چهره هم مینگرند احساس

 می کنند که همدیگر را نمی شناسند  و بیگانگی و نا آشنایی پس از عشق

 که درد کوچکی نیست فراوان است.


اما دوست داشتن در روشنایی ریشه میبندد ودر زیر نور سبز می شود و

رشد می کند و از این روست که همواره پس از آشنایی پدید می آید ، و

 در حقیقت در آغاز دو روح خطوط آشنایی را در سیما و نگاه یکدیگر

می خوانند و پس از آشنا شدن است که خودمانی میشوند. دو روح ، نه دو

 نفر ، که ممکن است دو نفر با هم در عین رودربایستی ها احساس

خودمانی بودن کنند.


عشق ، جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی ِ فهمیدن و

 اندیشیدن نیست. اما دوست داشتن در اوج معراجش ، از سر حد عقل

 فراتر میرود و فهمیدن و اندیشیدن را نیز از زمین می کند و با خود  به

 قله بلند اشراق می برد.


عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند و دوست داشتن زیبایی

 های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد.


عشق یک فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یک صداقت راستین

 و صمیمی ، بی انتها و مطلق.


عشق بینایی را می گیرد و دوست داشتن بینایی می دهد .


عشق همواره با شک آلوده است و دوست داشتن سراپا یقین است و

 شک ناپذ یر .

از عشق هرچه بیشتر می نوشیم سیراب تر می شویم و از

 دوست داشتن هرچه بیشتر ، تشنه تر


عشق هرچه دیرتر می پاید کهنه تر می شود و دوست داشتن نو تر.


عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست ،

عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن ، عشق غذا خوردن

 یک گرسنه است و دوست داشتن "همزبانی در سرزمین بیگانه یافتن"

 است.


عشق گاه جابه جا می شود و گاه سرد می شود و گاه می سوزاند، اما

دوست داشتن از جای خویش از کنار دوست خویش بر نمی خیزد ؛ سرد

 نمی شود که داغ نیست ؛ نمی سوزاند که سوزاننده نیست .


عشق رو به جانب خود دارد ، خودخواه است و خودپا و حسود و معشوق

 را

 برای خویــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــش می پرستد ومی ستاید ،

 اما دوست داشتن رو به جانب دوست است ،

 دوست خواه است و دوست پا و خود را برای دوست می خواهد و

 او را برای او دوست می دارد

 و خود در میانه نیست .


....که دوست داشتن از عشق برتر است ومن ، هرگز ، خود را تا سطح

 بلند ترین قـــــــــــــلـــــــــــــه ی عشق های بلند ، پایین نخواهم آورد!!!

 

دکتر علی شریعتی


 

نوشته شده توسط علیرضا مشرقی در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 ساعت 3:29 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


درس زندگی

یادم دادی در خیالم سیاهی را پک کنم
یادم دادی در آسمانم ابرها را پک کنم
زیبایی زندگی را در چشمانت آموختم
حرفهایت را در سکوت لبانت آموختم
دستانت را پر مهر کردی تا فراموش نشوی
قلبت را به یاران سپید دادی تا فراموش نشوی
قضاوت سرنوشت را عدالت کردی
آخرین بار مرگ را زندگی کردی
هدایت را پناه بی پناهان کردی
عشق را راز نیت هر خانه کردی
چه درسها بر من آموختی هست در خاطرم
برای آخرین بار نفس می ماند در خاطرم

 شايد آن روز که سهراب نوشت :

((تا شقايق هست زندگي بايد کرد ))

خبري از دل پر درد گل ياس نداشت

بايد اينجور می نوشت هر گلي هم  که باشي

 چه شقايق چه گل پيچک و ياس زندگي اجبارست


 

نوشته شده توسط علیرضا مشرقی در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 ساعت 11:32 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


من+تو=.....


توي يک ديوار سنگي، دو تا پنجره اسيرن

           دو تا خسته، دو تا تنها

                      يکيشون تو ،يکيشون من ......

 

ديوار از سنگ سياهه، سنگ سرد و سخت خارا

 

            زده قفل بي صدايي

                              به لباي خسته ي ما

 

نمي تونيم که بجنبيم زير سنگيني ديوار

 

               همه ي عشق من و تو

                       قصه هست قصه ي ديوار

 

هميشه فاصله بوده، بين دستاي من و تو

    با همين تلخي گذشته

                          شب و روزاي من وتو

 

راه دوري بين ما نيست، اما باز اينم زياده

 

              تنها پيوند من و تو

                                دست مهربون باده

 

ما بايد اسير بمونيم ،زنده هستيم تا اسيريم

 

               واسه ما رهايي مرگه

                             تا رها بشيم مي ميريم

کاشکي...............

    اون ديوار خراب شه، من و تو با هم بميريم

 

                 توي يک دنياي ديگه

                                دستاي هم و بگيريم

 

شايد اونجا توي دلها، درد  بيزاري نباشه

 

                   ميون پنجره هاشون

                                ديگه ديواري نباشه...................

 
من اگر ما نشوم تنهايم
 
 تو اگر ما نشوي خويشتني

پس چه کس ميخواهد من و تو ما نشويم خانه اش ويران باد...
 


 

نوشته شده توسط علیرضا مشرقی در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386 ساعت 8:43 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


کاش بدونی چه قدر دلم برات تنگ شده....

خسته ام ...! خسته نبودنت ...! خسته از روزهايي كه بي تو شب ميشود

 و شبهايي كه باز هم بي تو ميگذرد تا كه طلوعي و غروبي ديگر بيايند

و باز هم گذر زمانها كه بي تو ميگذرد ...! ميگذرد ...! ميگذرد و باز هم ميگذرد...

دلم براي کسي تنگ است

دلم براي کسي تنگ است که دل تنگ است

دلم براي کسي تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هديه مي دهد

دلم براي کسي تنگ است که با زيبايي کلا مش مرا در عشقش غرق مي کند


دلم براي کسي تنگ است که تنم اغوشش را مي طلبد

دلم براي کسي تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را مي طلبد

دلم براي کسي تنگ است که سرم شانه هايش را آرزو دارد

دلم براي کسي تنگ است که گوشهايم شندين صدايش را حسرت مي کشد

دلم براي کسي تنگ است که چشمانم ، چشمانش را مي طلبد

دلم براي کسي تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست

دلم براي کسي تنگ است که اشکهايم را ديده

دلم براي کسي تنگ است که تنهاييم را چشيده

دلم براي کسي تنگ است که سرنوشتش همانند من است

دلم براي کسي تنگ است که دلش همانند دل من است

دلم براي کسي تنگ است که تنهاييش تنهايي من است

دلم براي کسي تنگ است که مرهم زخمهاي کهنه است

دلم براي کسي تنگ است که محرم اصرار است

دلم براي کسي تنگ است که راهنمايي زندگيست

دلم براي کسي تنگ است که قلب من براي داشتنش عمرها صبر مي کند

 

دلم براي کسي تنگ است که دل تنگ دل تنگيهايم است

دلم براي کسي تنگ است .............

خدایا چه قدر دلم برای علیرضــــــــــای گـــــــــــلـــــــم تنگ شده........


 


 

نوشته شده توسط علیرضا مشرقی در یکشنبه چهارم شهریور 1386 ساعت 12:15 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


يادته يه روز بهم گفتي

 يادته يه روز بهم گفتي :

 هر وقت خواستي گريه کني برو زير بارون

نکنه نامردي اشکاتو ببينه و بهت بخنده ...

 گفتم : اگه بارون نبود چي ؟

گفتي : اگه چشماي قشنگ تو بباره آسمونم گريش مي گيره ...

 گفتم : يه خواهش دارم .

 وقتي آسمون چشمام خواست بباره تنهام نزار .

گفتي : به چشم ...

 حالا امروز من دارم گريه مي کنم

اما آسمون نمي باره ...

تو هم اون دور دورا ايستادي

سفرکردم


 

نوشته شده توسط علیرضا مشرقی در شنبه سوم شهریور 1386 ساعت 7:19 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


به دیدارم بیا هر شب...

 

می دانم نیستی ، ولی نمی دانم چرا بیهوده به دنبالت می گردم امشب ؟


 امشب جاده نگاهت تاریک است در آسمان نگاهت ستاره ها خاموشند


 دیگر هنگام وداع اشک هایت من را بدرقه نمی کند .


 دیگر قلبت گرمای عشق من را پذیرا نیست


 چون تو به خاک رفتی و من را به خاک سپردی !


 تو را همیشه در یاد دارم


 آن چنان که باران ، غبار را از سنگ قبر کهنه ای می شوید


 تا نام فراموش گشته ای بدرخشد .


 دست های تو پناهگاهی شده بود برای پنهان کردن دردهای سینه ام و

 سردی زندگی ام .


 در سکوت من فریادی است بدون آن که کلامی منعقد شود


 خون از حنجره ای بریزد و نفس سرد و سخت من را به دیوار تاریک


 رو به رویم بکوبد، من جمله ها را کشته ام .


 تقصیر کسی نیست که این گونه غریبم شاید که خدا خواست


 که دلتنــــــــــــــگ بمیرم .


 زندگی من در همین از تو نوشتن ها وسعت یافته است


 نفس کشیدن من تنها با یاد آوری زنده بودن تو امکان پذیر است .


 هیچ کس با من نیست ، مانده ام تا به که اندیشه کنم


 مانده ام در قفس تنهایــــــــی


 در قفس می خوانم چه غریبانه شبی است


 شب تنهایی من  ....!!!

 

 


 

نوشته شده توسط علیرضا مشرقی در جمعه دوم شهریور 1386 ساعت 10:31 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting